عزيز بن محمد نسفى ( عزيز الدين نسفى )
مقدمهء مصحح 26
كشف الحقايق ( فارسى )
صورت گرفته است . 2 بااينهمه دلائل و قرائنى كه اقامت عزيز را تا سال ( 671 ) در بخارا تثبيت و تأييد مىنمايد مرجح است و بنا بر اين مىبايست آنچه را كه كمال الدين حسين بايقرا در « مجالس - العشاق » درباره نسفى نوشته و تعلق خاطر او را به سلطان جلال الدين خوارزمشاه ( مينكوبيرلى يا منكوبرنى يا مينكوبيرتى ) به صورت افسانه مانندى بيان كرده است با احتياط فراوان و بلكه با نظر رد تلقى كرد زيرا اگر آنچه را كه صاحب مجالس العشاق نگاشته است بپذيريم توالى فاسده متعددى بروز خواهد كرد . پس از آنكه عزيز از بخارا خارج شد همچنانكه خود مىگويد : « هر شب به جائى و هر روز در مكانى » بسر مىبرده است و ظاهرا ابتدا مدتى در بحرآباد خراسان اقامت داشته و سپس باصفهان و شيراز و آخرالامر به « ابرقويه » عزيمت مىكند و در همين شهر زندگانى را بدرود مىگويد و همينجا مدفون مىگردد . شايد تلخى جانگزاى اين آوارگى و مشقت غربت و خانهبهدوشى و درد هجران يار و ديار است كه به صورت رباعى ذيل تجلى كرده و عزيز به زبان حال چنين مىگويد : كس در كف ايام چو من خوار مباد * محنت زده و غريب و غمخوار مباد نه روز و نه روزگار و نه يار و نه حال * كافر به چنين روز گرفتار مباد مهجور آوارهء كه گاهى در گوشه خانقاهى در اصفهان و گاهى بر سر مزارى در شيراز و بالاخره در سن كهولت و ايام پيرى و زمينگيرى بايد در مسجد جامع شهركى چون ابرقو ساكن باشد چگونه چنين نالهاى ساز و چنين شكوهاى آغاز نكند ؟ در حقيقت بايد پذيرفت كه « عزيز نسفى » از جمله كسانى بوده كه قلبا بدانچه مىگفته مؤمن بوده و بدان اعتقاد جازم داشته و عمل و رفتارش كاملا با علم و عقيدهاش منطبق بوده است . عزيز كه مىگويد : « . . . . اى درويش عالم بعينه بموج دريا مىماند يا خود موج درياست و عاقل هرگز بر موج دريا عمارت نسازد و نيت اقامت نكند و بيقين بدان كه مسافرانيم و احوال عالم هم مسافر است اگر دولت است مىگذرد و اگر محنت است مىگذرد . پس اگر دولت دارى اعتماد بر دولت مكن كه معلوم نيست ساعت ديگر چون باشد و اگر محنت دارى دلتنگ مشو كه معلوم نيست كه ساعت ديگر چون باشد و دربند آن باش كه راحت مىرسانى و آزار نرسانى . . . . » ( رساله در بيان عالم ملك و ملكوت و جبروت . ص 175 - 176 انسان الكامل ) . و همو كه مىگويد : « . . . . اى درويش هر كه به حقيقت خود را دانست و دنيا را چنان كه دنياست شناخت علامت او آن باشد كه چون او را صحت بدن باشد و قوت يكروزه و مسكن كه دافع سرما و گرماى وى بود حاصل شود چنان داند كه همه دنيا از آن ويست . اينست معنى : من اصبح معافى فى بدنه آمنا فى سر به عنده قوت يومه فكانما حيزت له الدنيا بحذافيرها . و آن عزيز از سر همين نظر فرموده است :